کاربران گروه

مدیران گروه

Alireza Nevesht

گروه عمومی · 6 کاربر · 4 پست
Alireza
Alireza
"در آن ِ من"
زمان ضرورت گذشتن نداشت
عقربه ها اصحاب کهف بودند و دستان من اما
بسان سگی که سیصد سال در گیسوان تو
خوابیده بود و جوان ماند
مثال وقتی در آغوشم جان میدادی و
چشمهایت معصوم تر از آهوی عاشق شده بود
"در آن ِ تو"
هوا به هوا میرسید و کوه از کوه میگذشت
شانه هایت شراب میداد و
لبت از پیمانه ها می چکید
خوبیت محکوم به محور
زمان - مکان بود و من !
تنهایی ام خود را بیش از پیش
به رخ تمام اسب های سه حرکتی
صفحه ی شطرنح از پیش باخته ام می کشید
و جنگل ... ابتدای سایه ات بود که حوالی ام سبز میشد
که هوا را سرد می کشیدم و
تلخ میشدم
از هر هجایی که لبت ...
تیر میکشید به قلبم
پرستو ها ...
منظره ی روسری ات بودند
که حجاب از من بیرون می کشید
اخرین قطرات زندگی را
که نمیرم ...
ولی تا وقت هست
حسابی زخم بجا بماند
و من ...
شکارچی ِ محکوم به شلیک
در نشانه ی چشم های تو
بی آنکه از آغوشت خطا روم
بی آنکه از آغوشت خطا روم
... ادامه
Alireza
Alireza
گاهی ترکیب چند عنصر شیمیایی باعث تولید مواد منفجره می شود. درست مثل آدم ها که ترکیب بعضی از آنها مثل بعضی عناصر مهلک اند و بعضی خوش بو و معطرند. بعضی در یک دیگر چنان حل می شوند که دیگر قابل جدایی نیستند و برخی دیگر تجزیه ناپذیرند....

"عشق روی پیاده رو __ مصطفی مستور "
... ادامه
Alireza
Alireza
میرفت ...ء
دیگــر
خیال رفتـن نداشت
یک ماشین میان خیابان کافیست
که زیرش بگیرد
یک خط یک خاطره کافیست
که زیرش بزند
تـوبـه کـرده بود از گنـاه دنیـا بودن
آرزو میکرد برف ببـارد
هــِ
تـا آدم بسـازد
بیـن نبـودن هـا پـرسـه میـزد
لـعنـتی شبهـا خوابـش نمیـبرد
به بهشت اعتقـادی نداشت
ولی جهنـم را خوب میفهـمیــد
بُت پرست بود ... ء
مثـلا توی اتـاقش
قلم و کاغذش را میپرسـتید
بـه مرد توی آیینه خـدا میگفت
برای حرف هیــچ کس زنـدگی نمی کرد
کـافـر بودُ تاوان میداد
پیله کرده بود به خودش
در انتظار پرواز
آزارش فقط به خودش میرسید
روانپریش بود
وابستـه به هرنوع محــرک
با کلاغ ها میپــرید
تا متـرسک نبــاشد
زده بود به خودش تیر ِ خلاص را ...ء
خلاص بود ...ء
به زور میکشید هوارا ...
... ادامه
Alireza
Alireza
می آیی ..
میرود سوی چشمانم
میروی ..
و چه معصومانه
میمانند خیره به ردّ پایـت
.
بـیچاره خـاتون ..
که میگفتند آنقدر چشم به راه پسرش ماند
رو به روی در
با چشـمان بــاز
.
.
.
.
هـــــــــــ
خـدا بیـامرزد ...
خـاتـون ُ ، چـشـمـهـایـم را ...
... ادامه