شعرُ شعرُ شعر

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

شعر

گروه عمومی · 15 کاربر · 344 پست
سوگل
سوگل
در عشق و مستی داده‌ام بود و نبود خویشتن
ای ساقی مستان بگو دیوانه‌ام یا عاقلم

رهی معیری
سوگل
سوگل
ز درون بُوَد خروشم، ولی از لبِ خموشم
نه حکایتی شنیدی! نه شکایتی شنودی!

رهی معیری
سوگل
سوگل
گر زحال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیک تر داری بگو

مولانا
tansgol
tansgol
نشود فاش کسی ان چه میان من وتوست
تا اشارات نظر،نامه رسان من وتوست

گوش کن بالب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من وتوست
... ادامه
tansgol
tansgol
مرا می بینی وهر دم زیارت میکنی دردم
ترا می بینم ومیلم زیادت میشود هر دم

بسامانم نمی پرسی نمیدانم چه سرداری
بدرمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم

حافظ
... ادامه
سوگل
سوگل
درد تو به جان خريدم و دم نزدم
درمان تو را نديدم و دم نزدم

از حرمت درد تو نناليدم هيچ
آهسته لبي گزيدم و دم نزدم

قيصر امين پور
... ادامه
سوگل
سوگل
بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش بجز از وصل تو خشنود نکرد

مولوی
... ادامه
صفحات: 9 10 11 12 13 انتها ابتدا