شعرُ شعرُ شعر

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

شعر

گروه عمومی · 15 کاربر · 344 پست
سوگل
سوگل
اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

فاضل نظرى
سوگل
سوگل
باز دریای دلم طوفانی است
آسمان کسلم بارانی است

حسین منزوی
سوگل
سوگل
شمعِ لرزانِ وجودم را شبی آرام نیست
روزها افسرده‌ام چون آب و شب‌ها آتشم

رهی معیری
بهناز
بهناز
عقل و دل روزي زهم دلخور شدند
هر دو از احساسِ نفرت پر شدند

دل به چشمانِ كسي وابسته بود
عقل از اين بچه بازي خسته بود

حرف حق با عقل بود اما چه سود !
پيشِ دل' حقانيت مطرح نبود

دل به فكرِ چشمِ مشكين فام بود
عقل آگاه از خيالِ خام بود

عقل با او منطقي رفتار كرد
هرچه دل اصرار, او انكار كرد

عاقبت عقل از سرِ عاشق پريد
بعد از آن چشمانِ مشكي را نديد

تا به خود آمد بيابان گرد بود
خنده بر لب از غمِ اين درد بود ...!
... ادامه
سوگل
سوگل
هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگم؟ چنین چرا بیزار

زمین از آمدن برف تازه خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

قدم زدم! ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار

اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر، من از شما بیزار

به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده
اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

به خانه‌ام بروم؟! خانه از سکوت پر است
سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان، از آن صدا بیزار

فاضل نظری
... ادامه
دریا
دریا
من « ارگ بم » و خشت به خشتم متلاشی
تو « نقش جهان »، هر وجبت ترمه و کاشی
سوگل
سوگل
ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگیت مرا
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

فاضل نظری
... ادامه
دریا
دریا
عشق یک شیشه یِ انگورِ کنار افتاده ست

که اگر کهنه شود ، مست ترت خواهد کرد

جُرم من خواستن دخترِ اربابِ دِه است

مادر ! این جُرم شبی بی پسرت خواهد کرد..
... ادامه
tansgol
tansgol
شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من
در شهر شما عاشق انگشت نما من
دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست
جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من
شاه ِ‌همه خوبان سخنگوی غزل ساز
اما به در خانه ی عشق تو گدا من
یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو
یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من
ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم!
آهوی گرفتار به زندان شما من
آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد
همراه به هر قافله چون بانگ درا، من
تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد
برداشته شب تا به سحر دست دعا من
سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود:
ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟
... ادامه
دیدگاه · 4 سال و 19 ساعت و 1 دقيقه قبل در شعر
6 لایک‌!  
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 انتها ابتدا