شعرُ شعرُ شعر

کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

شعر

گروه عمومی · 15 کاربر · 344 پست
سوگل
سوگل
نظري كن كه به جان آمدم از دلتنگي
گذري كن كه خيالي شدم از تنهايي

فخرالدين عراقي
سوگل
سوگل
ناز معشوقان کشیدن شیوه دلدادگی است
هر چه خواهی ناز کن تا دیدنت می ایستم
سوگل
سوگل
ياري که داد بر باد آرام و طاقتم را
اي واي اگر نداند قدر محبتم را

رهی معیری
سوگل
سوگل
گفت: احوالت چطور است؟
گفتم اش: عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!

قیصر امین پور
مریم
مریم
خانمانـسوز بود آتـش آهی گاهی
ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی

گر مقـدّر بشود سـلک سلاطــین پویـد
سالک بی خـبر خفـته براهی گاهی

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود
به عزیزی رسد افتـــاده به چاهی گاهی

هستی ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق
آتـــش افروز شود برق نگــــاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب
بنشـیند بر ِ گل، هرزه گیــــاهی گاهی

چشـم گریـــــان مرا دیدی و لبخـــــند زدی
دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی

اشک در چشـم ، فریبنده ترت میبینـم
در دل موج ببـین صورت ماهی گاهی

زرد رویی نبود عیب، مرانم از کوی
جلوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی

دارم امید که با گریه دلـت نرم کنم
بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی

معینی کرمانشاهی
... ادامه
سوگل
سوگل
ياد آن که جز به روي منش ديده وانبود
وان سست عهد جز سري از ماسوا نبود

امروز در ميانه کدورت نهاده پاي
آن روز در ميان من و دوست جانبود

کس دل نمي دهد به حبيبي که بي وفاست
اول حبيب من به خدا بي وفا نبود

دل با اميد وصل به جان خواست درد عشق
آن روز درد عشق چنين بي دوا نبود

تا آشناي ما سر بيگانگان نداشت
غم با دل رميده ما آشنا نبود

از من گذشت و من هم از او بگذرم ولي
با چون مني بغير محبت روا نبود

گر ناي دل نبود و دم آه سرد ما
بازار شوق و گرمي شور و نوا نبود

سوزي نداشت شعر دل انگيز شهريار
گر همره ترانه ساز صبا نبود

شهريار
... ادامه
سوگل
سوگل
شعر من گر شده جان پرور و شیرین، نه عجب
این همه یافتم از یُمن ثنا گستریش

رهی معیری
سوگل
سوگل
کاش بودندی به گیتی استوار و دیر پای
دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی

رهی معیری
سوگل
سوگل
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست
قانعم بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاهی از دور تو را خواب ببینم کافیست
آسمانی!تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز
که همین شوق مرا خوب ترینم کافیست

محمدعلي بهمني
... ادامه
صفحات: 7 8 9 10 11 انتها ابتدا