ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت
بال تنها غم غربت به پرستوها داد
اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

فاضل نظری
·
7
1393/11/19 - 01:17 در شعر
دیدگاه  
نی نی

منم دلم برات تنگ شده

3 سال و 8 ماه و 9 روز و 11 ساعت و 12 دقيقه قبل
سوگل

عزيزميييي

3 سال و 8 ماه و 9 روز و 10 ساعت و 59 دقيقه قبل
نی نی

3 سال و 8 ماه و 9 روز و 4 دقيقه قبل