نمی دانم چه شد چند روزی است مرگ بسیار برایم زیبا شد.نمی دانم خسته شده بودم از همه چیز.داشتم می گفتم ای مرگ قشنگ تومردی تو بدون هیچ دروغ ونیرنگی به استقبالم می آیی برعکس بقیه .دوستت دارم ای زیباترینها.دوستت دارم میخواهم بعد از این زندگی تودیگر با من خاک برسر خوب تا کنی.تودیگر نامردی نکنی.اگر به هرچه میخواستم نرسیدم تودیگر همانگونه باش که من دوست دارم.تو دیگر قلب مرا نشکن.دوستت دارم.خلاصه در این افکاربودم که بچه ام فریاد زدبیا این پرنده آمده داخل تراس.رفتم دیدم یک بچه موسی کوتقی درتراس آرام نشسته بود.با خود گفتم نه میشودهنوز به زندگی امیدداشت درچشمان این جوجه قمری خانگی کوچک عشق وشادی موج میزد.هنوز هم خدای من کورسوی امیدی هست.هنوزهم میشود دور از تمام دنیا تنها درچشم این جوجه قمری سادگی تمام دنیا رادید دور از تمام نیرنگها میشود ماننداین جوجه قمری ساده بودساده نفس کشید.ساده فریاد زدساده زندگی کرد.بعدگفتم بچه ها ما اینجا دراین خانه جای او را تصاحب کرده ایم.اینجا خانه ی اصلی اوست ما مزاحم او ییم.کمی نان ریزکردیم و رویش آب ریختیم برایش گذاشتیم.شاید خدابخواهدو دلهای مرده مان را زنده کندانشا.
·
1395/11/20 - 22:20